پارسال سال بدی بود، خاله که مرد، گربه ها زاییدن را شروع کرده بودند، اما حیف که آنها هم نماندند و این برای دختری که تمام دوستانش تخیلاتی بیهوده نیستند، چاله ی بزرگی بود .. من حسابی تنها شدم و تمام تعطیلات عید را به این فکر کردم که داشتن شغل به این شلوغی، خواندن آن همه مزخرفات جامعه شناسی و نداشتن حتی یک دوست حقیقی؟
پ.ن: می دانی که من به اندازه ی عکس های پروفایل، خوب نیستم..
پ.ن2: سال نو مبارک دخت
بعد از مدت ها تمام امروز رو خونه بودم، دو هفته ای بود که جمعه ها سر کار بودم و قبل اون و قبل تر از اون هم غالبا با دوستا الواتی میبودم! امروز فرصت کردم خوب بخوابم، از خواب بیدار بشم و با موهای ژولیده و دست و روی نشسته ماکارونی بخورم، ماکارونی اوج دوست داشتن مادرم به منه، وقتایی که مثل حالا کم دیده باشمش! امروز فرصت شد از خودم لذت ببرم، بایستم جلوی آینه و هی با موهام ور برم، ناخونامو لاک بزنم و از